انگیزشی ترین سایت موفقیت

خودِ خودت باش !

0

 

خودِ خودت باش !

زندگی مثبت : منشاء بسیاری از سوء تفاهمهای ما با دیگران، |دردسرهایی که دچار می شویم، دلخوری هایی که : ایجاد میکنیم و… این است که به هزار و یک علت، یادمان میرود یا نمی شود که خودمان باشیم؛ انگار یک جورهایی مجبور می شویم تحت تأثیر عوامل بیرونی، یا شاید هم درونی، خودمان، سلایق، علاقهمندیها و خواسته هایمان را طور دیگری جلوه بدهیم. در بسیاری موارد، رفته رفته، این «خودمان نبودن»ها آنچنان به ما فشار میآورد که یا ناگهان از کوره در میرویم و منفجر می شویم و دیگران را هم گرفتار ترکشها یا موجهای این انفجار میکنیم یا آنقدر خود خوری میکنیم و دم بر نمی آوریم که به افسردگی و هزاردرد دیگر دچار می شویم یا اینکه اساسا قید خودمان را میزنیم و می شویم عروسک خیمه شب بازی و دست نشانده دیگران و خواشته هایشان. دست آخر هم ما می مانیم و عواقب کارهایی که به خاطر تبعیت از خواسته دیگران، دامنگیرمان شده است؛ بی آنکه کسی دیگر، مسئولیت آن عواقب را به عهده بگیرد.

«بعد از چندین ماه که فرزند نوجوانم در مدرسه گرفتاردردسرهایی شده بود که باعث و بانی اصلی اش هم خودش بود، وقتی بالاخره در جوی آرام و به دور از تنش، از او پرسیدم که به نظر خودش، علت این همه یاغیگری ها و به هم زدن قانون مدرسه چه بوده است، اگر این کارها نمیکردم، بچه های گروهمان  مرا بین خودشان راه نمیدادند. آنها فقط باحال ها را بین خودشان راه میدهند.» و وقتی از او پرسیدم: «به نظر خودت ، این کارهایی که کردی، کارهای با حالی بود؟» به نقطه ای نامعلوم خیره شد و بعد از کمی فکر کردن، درحالی که هنوز هم نگاهش به آن نقطه بود. گفت: «نه، اصلا انجام دادن این جور کارها با اخلاق و شخصیت خود من جوردرنمی آید؛ – ان ها به من میگفتند که اگر میخواهم توی گروهشان راهم بدهند، باید ثابت کنم که با حال هستم.» عموما وقتی کسی میخواهد در شرایط خاصی به ما اعتماد به نفس بدهد، میگوید: «سعی کن خودت باشی.» اما آیا به همین سادگی است ؟ صحبت از اموری قطعی، مانند قوانین کشوری، قوانین راهنمایی و رانندگی، قوانین درون سازمانی و مواردی این چنینی نیست؛ زیرا عمل کردن به آنها جای بحث و مناقشه ندارد؛ بلکه صحبت از گزینه های گوناگون زندگی مان است؛ از رشته تحصیلی دبیرستان و دانشگاه گرفته تا چیدمان منزل و رنگ خودرو و مدل موی سرمان و هزار و یک گزینه دیگر آیا این گزینه ها را به دلخواه خود و بر پایه توانمندی ها و علاقمندی ها و سلایقمان برمیگزینیم یا از سراجبار، عادتی  تحمیلی یا برای جلب نظر دیگران ؟ «تا یادم میآمد، مادرم از کرفس متنفر بود و به همین خاطر هم هیچ وقت نه خورش کرفس درست میکرد و نه حتی کرفس می خرید. این چنین بود که من حتی در مهمانی ها هم هرگز خورشی کرفس را امتحان نمیکردم. انگار طبق قانونی نانوشته، چون مادرم از کرفس متنفر بود،

من هم باید همین تنفر را می داشتم و از او تبعیت میکردم. ازدواج که کردم، طبیعتا مثل مادرم، کرفس نمی خریدم. همسرم که از قضای روزگار، خیلی هم به کرفس علاقه داشت، وقتی هفته ها منتظر شد و دید که خبری از خورش کرفس نیست، به زبان امد و از من خواهشی کرد که اگر امکانش هست، برایشی خورش کرفس بپزم. من هم با کمالی بی میلی، درحالی که حتی دستور پخت خورش کرفس را هم بلد نبودم، رفتم دنبال خرید و گرفتن دستور پخت و … خورشی که اماده شد و به اجبار، با همسرم هم سفره شدم و شروع کردم به خوردن، دیدم انگار چندان هم بدمزه نیست. درواقع از مزه ان، خیلی هم خوشم آمد و تازه بعد از آن موقع بود که متوجه شدم من شخصا نه تنها از کرفس بدم نمیآید، بلکه خیلی خیلی هم به طعم آن علاقه دارم و تا آن زمان، فقط به تبعیت از مادرم، ناخواسته و ناآگاهانه، از خوردنش امتناع میکردم.»

«از بچگی، از پدر و مادرم گرفته تا همه بستگان و دوستان و آشنایان، دکتر صدایم میکردند. . این طور شد که با وجود عشقی همیشگی ام به ادبیات فارسی – که اگر به خودم بود، هم در دبیرستان و هم در دانشگاه، ادبیات می خواندم و همچنان، تحصیل در این رشته را ادامه میدادم – به اجبار پدر و مادر و به اصرار سایر اطرافیان، درس خواندم و درس خواندم و برخلاف میلم در رشته پزشکی قبول شدم. سال دوم را که تمام کردم، دیگر برایم مسجل بود که این رشته، رشته من نیست؛ نه با خلقتم در تناسب بود و نه با خلق و خوبیم و نه حتی با مقتضیات و توانمندیهای جسمانی ام، اما مگر راه برگشتی هم وجود داشت ؟ مردم چه می گفتند میگفتند؟ نمیگفتند: حتما نکشید  پزشکی بخواند؟» پدرو مادرم چه می گفتند؟ همین شد که به هر سختی بود، به تحصیل در رشته پزشکی ادامه دادم، امانه با عشق، بلکه مثل یک آدم آهنی، شاید هم مثل یک سرباز؛ فقط برای انجام وظیفه.» «دوستان و همکارانم به من میگویند خشنودساز.اصلا انگار کلمه «نه» به زبانم نمیآید. نه اینکه واقعا نخواهم نه بگویم؛ مشکلی اینجاست که نمیتوانم به کسی نه بگویم. انگار با همه عالم و آدم رودریایستی دارم. مهمان که میخواهد به خانه مان بیاید، ساعت آمدن و رفتنشان را آنها خودشان تعیین می کنند. ما هم که میخواهیم به خانه دیگران به مهمانی برویم، باز هم ساعت شروع و پایان مهمانی را آنها تعیین میکنند. اگر هرکسی، هردرد و مشکلی یا حتی گله و شکایتی از من داشته باشد، انتظار دارند شنونده باشم، اما اگر من انفلوآنزای خوکی هم گرفته باشم و از شدت بد حالی به حال مرگ افتاده باشم، از من انتظار دارند هیچ ابراز نارضایتی نکنم و وظایف همیشگی ام راکه بیشترشان در واقع، وظیفه ام نیستند، بلکه سرویس های اضافه ای هستند که در اختیار اطرافیانم و حتی دوست و آشنا ودرو همسایه گذاشته ام و حالا دیگر، آن را حق خودشان میدانند و وظیفه من – انجام بدهم. اگر هرکدامشان از عالم و آدم شکایت داشته باشد، مشکلی نیست، اما اگر من بزرگترین مشکلی ها را داشته باشم، سعی میکنند زود ساکتم کنند و وادارم کنند که وانمود کنم همه چیز بر وفق مراد است و مشکلم هم موضوع سادهای بوده که خیلی زود و خیلی راحت، رفع شده است.» «یکی از زجرهای زندگی ام شده است «مطابق مدروز بودن» . مجبورم کلی از وقت و پولم را صرف سر و لباسم کنم. مگر می شود از همکاران و دوستانم کم بیاورم؟ آن هم در یک شرکت خصوصی. نزدیک به ۱۵ سال است که دارم کار میکنم و پولی درمیآورم، اما هنوزیک واحد اپارتمان که هیج، یک اتاق هم از خودم ندارم.

در عوضی، سرو ریختم و اتومبیلم – کهحاصل لیزینگ است – همیشه شیک  و مد روزاست و به به و چه چه همه را بلند میکند.عمرم است که دارد تلف می شود وکاری هم از دستم بر نمیآید.» چند نفر از ما تجربه هایی مشابه این تجربه ها داریم؟ شاید اکثریتمان و چه بسا همه مان؛ هرکس در زمینه ای.آیا ریشه مشکل، درون خود ما و طرز فکرمان نیست ؟ درست است که دیگران، مدام نظرشان را به ما اظهار و حتی تحمیل می کند اما ای ما هستیم که  باید عواقب تصمیم هایمان را متحمل شویم؛ ولو در اصل، به تبعیت از توقعات و نظرات دیگران بوده باشند.

وقتش رسیده است که:

۱- نقاط قوت خودمان را بشناسیم و آنها تقویت کنیم.

۲- مشی زندگی دیگران را معیار زندگی خودمان قرار ندهیم.

۳- قبول کنیم که انسانیم و جایزالخطا و خود را بابت خطاهایمان ببخشیم و به خودمان فرصت جبران بدهیم.

۴- قبولی کنیم که هیج کسی کامل نیست، پس  دلیلی ندارد بابت ضعف ها و کاستیهایمان یا حتی تفاوتهایمان با دیگران، از آنها خجالت بکشیم یا خودمان را تحقیر کنیم.

۵- بپذیریم که قرار نیست همه از ما خوششان بیابد و قرار نیست همه را به هر قیمتی که شده  خشنود نگهداریم که مبادا دیگر از ما خوششان نیابد.

۶- تفاوت میان لحن کنای هآمیز اظهارنظر زورگویانه، دخالت از روی احساس صمیمیت اما فارغ ازتعقل و انتقاد خیرخواهانه و سازنده را تشخیص بدهیم و در برابر هرکدامشان واکنشی منطقی، متناسب با آن، به دور از خشونت و حرمت شکنی و قاطعانه نشان بدهیم. شما چه راهکارهای دیگری را پیشنهاد می کنید.

 

 

ارسال یک پاسخ

Copy Protected by Chetan's WP-Copyprotect.